نیکا جاننیکا جان، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره
پیوند مامان و باباپیوند مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

نیکا قاصدک

از هر دری...

کارهای نیکا شیرین تر شده. لباس هاشو بزور تنش میکنه. هرچند کامل نمیتونه دستاشو از بلوز دربیاره و یا ایستاده شلوار پاش کنه ولی همین هم برای من کلی ارزش داره.تلاشش برای بستن زیپ لباس ها خیلی زیاده و تا جایی هم موفقیت آمیز بوده. حرف زدنش خیلی بهتر شده. سعی میکنه هر کلمه ای که بهش بگم ادا کنه. جملات 4 کلمه ای میگه. عروسکهاشو خیلی دوست داره. بهشون غذا میده. لباس تنشون میکنه. شیر میده و میخوابونه.جدیدا پوشک هم براشون میذاره . خدارو شکر بچه بد غذایی نیست و تقریبا همه چیز میخوره و بیشتر از هر چیزی از مواد گرد خوشش میاد و به همین خاطر منم خیلی از خوراکیهاشو گلوله میکنم و به قول خودش براش قِل قِل درست می کنم. هر وقت از دستش ناراحت میشم زود بغلم میکنه ...
10 دی 1393

خونه مادربزرگ

هر تعطیلی که پیش بیاد ما راهی ایلام می شیم. نیکا این بار توی ماشین اذیت نکرد و جالب این بود به محض رسیدن خونه رو شناخت و فوری داد زد: "مامان". همه اعضای خانواده رو می شناخت و مثل دفعه قبل بیتابی نکرد. مدام عمه کوثر رو صدا میزد و یک لحظه نمیذاشت به کارهاش برسه. هوای نسبت به خرم آباد گرمتر بود و یک روز فرصتی پیش اومد که نیکا بدون لباس گرم توی حیاط بازی کنه. چادر ها همچنان برقرارن و مردم از ترس زلزله زیر چادر می خوابن. شب اول هم زمین با یه زلزله 4/5 ریشتری از ما پذیرایی کرد. منم که موقع زلزله تنها کاری که کردم بغل کردن نیکا و فرار کردن بود. روز دوم موفق شدیم بریم خونه نیمه کاره جدید رو از نزدیک ببینیم. نیکا و عروسک بچگی های من ...
3 دی 1393

آشپزی های من و دخترم

چندوقته نیکا علاقه عجیبی به کارهای خونه پیدا کرده.از جارو کردن گرفته تا آشپزی. مدام یه دستمال دستشه و روی میزها رو تمیز میکنه. لباسهارو از داخل لباسشویی درمیاره و روی رخت آویز پهن میکنه. اگه بخوام کیک درست کنم هم زدن کیک وظیفه نیکاست و .... بعدش دیگه خودتون حدس بزنید خونه چه وضعی پیدا میکنه. اینم نمونه شاهکارهای نیکا خانوم توی درست کردن تک تک اونها نیکا پای ثابت بوده "سمبوسه" کیک بسکویت ترشی لیمو   ...
8 آبان 1393

555 روزگی

انگار قسمت نمیشه سه تایی یه جشن کوچولو بگیریم. هر وقت روز خاصی برای نیکا جون هست یه اتفاق میفته و یا اینکه جایی میریم. 555 روزگی نیکا گلی مصادف شد با تولد گلسانا. خب دیگه اینم یه جشن بود دیگه. و صد البته به نیکا خیلی خوش گذشت. مخصوصا پفک خوردن. چون هروقت به نیکا نگاه میکردم یه پفک توی دستای کوچیکش بود. بچه ها بخاطر اینکه نیکا پیششون بره هرکدوم با یه پفک میومدن سراغش. اینم عکسهای خانمی گلسانا جان تولد مبارک   ...
25 مهر 1393

بازم محل کار مامان

نیکا گلی رو دیگه همه اعضا میشناسن و باهاش بازی میکنن. نیکام که عاشق کتاب و اسباب بازی. هرچی بزرگتر میشه کارهاش شیرین تر میشه. نیکا مشغول آجر بازی ژست عکس گرفتن خب دیگه دخترخانم بزرگ شده و می خواد کتاب آدم بزرگا رو بخونه و پایان یک روز خوب ...
23 مهر 1393

هجده ماهگی

این روزها روزهای خوبی است. پر از حس های زیبا هستم. قشنگی این روزها با زیبایی طبیعت عجین شده است. روزهایی که نیکا بزرگ و بزرگتر می شود و من به گردش روزگار مینگرم و سرمست از این همه نعمت، شکر معبود را بجا می آورم. گاهی که خسته می شوم و چشمانم را می بندم، صدای دخترکم مرا مدهوش میکند و با زبان بی زبانی به من می گوید: مادرم، کنارت هستم. و با بوسه ای، آرامشی عجیب به من هدیه میکند. و می دانم که خدا دارد با من حرف میزند و نشانه ای از عظمت خویش را دربرابر دیدگانم نمایان میکند. و اما پدر... وقتی نیکا را در آغوش میگیرد زمان برایش معنا و مفهومی ندارد. دلبری های دختر، پدر را از تمام فکر ها و دغدغه ها رها کرده است و پدر جز وجود گرمابخش دختر به چیز د...
21 مهر 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نیکا قاصدک می باشد